تبليغاتX
×× شــــــکوه ××
حامد كرزاي با صدايي لرزان و چشماني اشك‌آلود و با حالتي حاكي از تاسف گفت: كودكان افغاني به واسطه بمب‌هاي آمريكا و ناتو و تروريست‌هايي كه از پاكستان مي‌آيند،كشته مي‌شوند. به گزارش ايسنا به نقل از خبرگزاري «آسوشيتدپرس»، حامد كرزاي، رئيس‌جمهور افغانستان در سخنراني احساساتي كه حاضران را نيز به گريه انداخت، گفت: ظلمي كه بر مردم افغانستان روا مي‌شود، بسيار زياد است و افغانستان نمي‌تواند اين ائتلاف را نسبت به كشتن كودكان افغان متوقف كنند. كرزاي اظهار داشت: ما نمي‌توانيم مانع ورود تروريست‌ها از پاكستان شويم. ما نمي‌توانيم از بمباران تروريست‌ها توسط ائتلاف جلوگيري كنيم. كودكان ما به همين دليل جان مي‌دهند. رئيس‌جمهور افغانستان با يادآوري كشتار كودكان در بمباران ناتو با صدايي لرزان و چشماني اشك آلودگفت: ظلم در بالاترين سطح؛ اين ظلم بسيار زياد است. خالق احمد، سخنگوي كرزاي اظهار داشت: رئيس‌جمهور به دليل مرگ يك كودك دوساله و دو معلم افغان ناراحت شده بود و اين واقعا بر روي وي تاثير گذاشته بود. احمدي گفت: كرزاي سعي نداشت پيامي به ناتو يا آمريكا براي حضورشان در افغانستان بفرستد. وي افزود: من فكر مي‌كنم او قصد داشته بگويد كه كشور ما پس از 30 سال جنگ چنان ضعيف شده است كه هيچ نظام و نهادي براي كنترل اين موارد ندارد. كرزاي در پنجاه‌و هشتمين سالگرد اطلاعيه جهاني حقوق بشر گفت: افغانستان تاريخچه‌اي از حقوق محدود شده از زمان حمله شوروي تا جنگ داخلي و حكمراني طالبان دارد، هزاران افغان از اين كشور گريختند و زنان از سوي طالبان تحقير شدند. رئيس‌جمهور افغانستان هم‌چنين طرح آشتي را اعلام كرد كه مي‌تواند گام اول در جهت تنبيه عاملان نقض‌هاي حقوق بشر در خلال جنگ‌هاي گذشته افغانستان باشد و مورد حمايت سازمان ملل قرار گرفته است. كرازي همچنين حدود 10 دقيقه از سخنراني‌اش را به كودك افغاني فلج شده به واسطه حمله هوايي ناتو در قندهار اختصاص داد. سخنگوي نيروي همكاري امنيت بين‌المللي ناتو از اظهارنظر فوري در اين رابطه خودداري كرد. رئيس‌جمهور افغانستان با اشاره به دو كودك كشته شده در موسي‌قلعه گفت: هر روز كودكان ما در حال كشته شدن هستند. دختران از رفتن به مدرسه هراس دارند. بمب‌هاي ناتو خانواده‌ها را كشته است. شبه نظاميان طالبان دو معلم را در استان كنار كشتند. وي افزود: زندگي ما با درد سپري مي‌شود. كرزاي 15 دقيقه آخر سخنراني‌اش را به تشكر از جامعه بين‌المللي براي حضور در افغانستان اختصاص داد و از مردم افغان خواست تا متحد شوند. سخنگوي سازمان ملل گفت، نمي‌داند آيا در اين طرح افراد متهم به اتهام جنايت عليه بشريت به دادگاه فراخواهند شد يا خير.
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در یکشنبه 1385/09/26 و ساعت 17:12 |
محمد کاظم کاظمی شاعربرجسته افغانی

اين پياده می شود،آن وزير می شود

صفحه چيده می شود،داروگير می شود

اين يكی فدای شاه،آن يكی فدای رخ

درپيادگان چه زود مرگ ومير می شود

فيل كج روی كند،اين سرشت فيلهاست

كج روی در اين مقام  دلپذير می شود

اسب خيز می زند،جست وخيز كار اوست

جست وخيز اگر نكرد،دستگير می شود

آن پياده ضعيف راست راست می رود

كج اگر كه می خورد،ناگزير می شود

هر كه ناگزير شد،نان كج بر او حلال

اين پياده قانع است،زود سير می شود

آن وزير می كشد،آن وزير می خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير می شود

ناگهان كنار شاه خانه بند می شود

زير پای فيل ،پهن، چون خمير می شود

آن پياده ضعيف عا قبت رسيده است

هر چه خواست می شود،گر چه دير می شود

اين پياده، آن وزير...انتهای بازی است

اين وزير می شود،آن به زير می شود

برگرفته ازسایتhttp://www.ariaye.com/dari/shaeran/kazemi.html

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 22:39 |
هجران

قطره اشکم ز چشم آسمان افتاده ام

از فلک چون خاک بی نام و نشان افتاده ام

آسمان بارد من آهسته نالم در نهان

تیر تاریک شبم در این مکان افتاده ام

بیوطن بی لانه بی کاشانه خاکستر شدم

تاب هجران را ندارم ناتوان افتاده ام

ناگزیر در شوره زاران من بسازم  زنده گی

لاله ای داغداردور از بوستان افتاده ام

نا امید آزرده ازتقدیرخود من بوده ام

واژگون بختم از ذهن وزبان افتاده ام

استوار ایستاده ام  درغربت و آواره گی

چون نسیم آشنا در بیکران افتاده ام

در سرود سرد(سیما) نغمه ای شادی کجا ست

من شعاع  آفتاب از  آسمان  افتاده ام.

سیما سما شاعر افغانی مقیم المان

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 22:3 |
 
وطنم . سحرشده فراگیر
قنبر علی تابش
 

وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر                            بتکان ستاره هاراکه سحر شود فراگیر

بتکان ستاره هارا که ستاره های این شهر                      همه یاد گار زخم اند همه یاد گار زنجیر

من و یاد روزگاری که شکوه بلخ و غزنین                        شده بودعین مهتاب به درخشش جهان گیر

منم امید روزی که تورا چنان ببینم                                که شوی چوبال طاووس به هزار گونه تصویر

گل گندم و شقایق بدمد ز دشت هایت                               زبلند شانه هایت شود  آفتاب تکثیر

وطنم مباد  روزی که کسی ز غنچه هایت                     به فراقت اشک ریزد ز غمت شود گلوگیر

با تشکر ازدوستان که دررابطه با متن قبلی انتقاد داشتن من انرا تصحیح نمودم لطفا دوباره نظر بده

 

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 21:12 |
هواي تازه دارد جان كابل ...

غزل مي بارد از چشمان كابل.

 برقص آسمان صبح دميده ...

به دور ديده ي تابان كابل ...

 كبوترهاي دل بابا تازه ...

نشسته بر درستان كابل ...

 بهار زندگي لب خنده دارد ..

 پر از گل مي شود دامان كابل ....

 گل لاله گل مريم گل ياس ...

 شكوفا گشته در بوستان كابل ...

 بيا چتر اميد را تازه تر كن ...

تماشايي ست و امن باران كابل...

 سرود عاشقي را مي سرايم ...

 براي عشق بي پايان كابل.............

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1385/09/22 و ساعت 20:40 |

دردمنـــدی کو؟ کـــه بینـــد داغ نــــا معلــوم ما

در ســــــواد دود آه کــــــودک معصــــوم مـــــا

عندلیبی کـــو فتــد  دور از چمـــــن فصل گـــل

میکنـــــد ادراک درد طــایــــــر  محـــــروم ما

بهر تهدیدم چرا میگــردی ای گردون که نیست

چیــــز دیگــــر دربساط هستــی معــــدوم مـــا

از که نالـــم هر نفس کین دشمن پهلـو نشیــــن

هست در راه محبــــت ظـالـــــم و مظلوم مــــا

جز خدایــــی کـــو منـزه است از بـالا و زیـــر

کیست تا خوانــد شکایـت  نامــــه منظوم مــــا

کیست خواند در نگاه عشـق  بیرنگی نشـــــان

مذهب مـــــا ملت مــا مشرب مرســـــوم مـــــا

همچو مـاهـی که افتـــــد دور از آغـــــوش آب

مـی تپـــــد در آتش غربت تــــن محروم مـــــا

 

از حیدری وجودی

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در شنبه 1385/09/18 و ساعت 15:10 |

اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق تو و دلنشين غمي است به انتظار قدم‌‌هايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شب‌هاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد كرد... نمي‌دانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده.... اما ... غمگين‌ام و مي‌ترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي.... افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به همه كساني كه آن روز تو را مي‌بينند و در دو سوي خيابان‌ها قلبهاي سبزشان را به تو هديه مي‌دهند، حسوديم مي‌شود

رسید مژده که پیک بهار می آید

شمیم عطر زهر لاله‌زار می‌آید

 

دمی که نوگل نرجس نقاب بگشاید

شکوفه بر سر هر شاخسار می‌آید

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در جمعه 1385/09/17 و ساعت 13:30 |

بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌اي كه تهي‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالي شبهاي عيد، همسايه‌!

صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهدرفت‌

و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهدرفت‌

q

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود

به هرچه آينه‌، تصويري از شكست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، مي‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، مي‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

q

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ام كه تهي بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

q

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته‌بالي‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌اي كه در آن خوب مي‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پاي ديگرم آنجاست‌

q

شكسته مي‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بي‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از يك ستاره سر ديدي‌

پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي‌

تويي كه كوچة غربت سپرده‌اي با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌اي با من‌

تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم‌

q

اگرچه مزرع ما دانه‌هاي جو هم داشت‌

و چند بتة مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشةتان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشة تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگيني لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پياده آمده‌بودم‌، پياده خواهم‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگري نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگري نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقي دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

مشهد ـ 27 / 1 / 1370

 

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در سه شنبه 1385/09/14 و ساعت 2:7 |
 
شب، رخت تيرگي پهن كرده بود.مهماني داشتم.مهماني آرام و خموش.نگاهش حرف ها داشت.حرف هاي خوب.حرف هاي بد.خستگي توي نگاهش موج مي زد.پرسيدم چرا خسته اي؟
لبخندي زد و گفت:بي دل را راهي در دل هست؟
گفتم نه.
نگاه معني داري كرد و گفت:بي دلان آنچه را بخواهند مي شنوند.آنچه دوست داشته باشند.چه سود كه من حرفي بزنم؟
راست مي گفت.عادت كرده ايم آنچه را برايمان شيرين است؛ بفهميم.عادت كرده ايم خودمان را برتر حساب كنيم.بهتر.خوب تر...آدم تر!!!
گفتم كيستي؟
گفت: چه فرقي ميكند؟تو بپندار يك غريبه.
اين را گفت و رفت...
شب هاي مديدي است او را نديده ام.نمي دانم اهل دلي پيدا كرد يا نه؟
غريبه...
غريبه، غريب بود.
غريب...

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 7:34 | یک نظر
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 7:34 |
شب، رخت تيرگي پهن كرده بود.مهماني داشتم.مهماني آرام و خموش.نگاهش حرف ها داشت.حرف هاي خوب.حرف هاي بد.خستگي توي نگاهش موج مي زد.پرسيدم چرا خسته اي؟
لبخندي زد و گفت:بي دل را راهي در دل هست؟
گفتم نه.
نگاه معني داري كرد و گفت:بي دلان آنچه را بخواهند مي شنوند.آنچه دوست داشته باشند.چه سود كه من حرفي بزنم؟
راست مي گفت.عادت كرده ايم آنچه را برايمان شيرين است؛ بفهميم.عادت كرده ايم خودمان را برتر حساب كنيم.بهتر.خوب تر...آدم تر!!!
گفتم كيستي؟
گفت: چه فرقي ميكند؟تو بپندار يك غريبه.
اين را گفت و رفت...
شب هاي مديدي است او را نديده ام.نمي دانم اهل دلي پيدا كرد يا نه؟
غريبه...
غريبه، غريب بود.
غريب...
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در دوشنبه 1385/09/13 و ساعت 7:34 |