
اين پياده می شود،آن وزير می شود
صفحه چيده می شود،داروگير می شود
اين يكی فدای شاه،آن يكی فدای رخ
درپيادگان چه زود مرگ ومير می شود
فيل كج روی كند،اين سرشت فيلهاست
كج روی در اين مقام دلپذير می شود
اسب خيز می زند،جست وخيز كار اوست
جست وخيز اگر نكرد،دستگير می شود
آن پياده ضعيف راست راست می رود
كج اگر كه می خورد،ناگزير می شود
هر كه ناگزير شد،نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است،زود سير می شود
آن وزير می كشد،آن وزير می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير می شود
ناگهان كنار شاه خانه بند می شود
زير پای فيل ،پهن، چون خمير می شود
آن پياده ضعيف عا قبت رسيده است
هر چه خواست می شود،گر چه دير می شود
اين پياده، آن وزير...انتهای بازی است
اين وزير می شود،آن به زير می شود
برگرفته ازسایتhttp://www.ariaye.com/dari/shaeran/kazemi.html
قطره اشکم ز چشم آسمان افتاده ام
از فلک چون خاک بی نام و نشان افتاده ام
آسمان بارد من آهسته نالم در نهان
تیر تاریک شبم در این مکان افتاده ام
بیوطن بی لانه بی کاشانه خاکستر شدم
تاب هجران را ندارم ناتوان افتاده ام
ناگزیر در شوره زاران من بسازم زنده گی
لاله ای داغداردور از بوستان افتاده ام
نا امید آزرده ازتقدیرخود من بوده ام
واژگون بختم از ذهن وزبان افتاده ام
استوار ایستاده ام درغربت و آواره گی
چون نسیم آشنا در بیکران افتاده ام
در سرود سرد(سیما) نغمه ای شادی کجا ست
من شعاع آفتاب از آسمان افتاده ام.
سیما سما شاعر افغانی مقیم المان
وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر بتکان ستاره هاراکه سحر شود فراگیر
بتکان ستاره هارا که ستاره های این شهر همه یاد گار زخم اند همه یاد گار زنجیر
من و یاد روزگاری که شکوه بلخ و غزنین شده بودعین مهتاب به درخشش جهان گیر
منم امید روزی که تورا چنان ببینم که شوی چوبال طاووس به هزار گونه تصویر
گل گندم و شقایق بدمد ز دشت هایت زبلند شانه هایت شود آفتاب تکثیر
وطنم مباد روزی که کسی ز غنچه هایت به فراقت اشک ریزد ز غمت شود گلوگیر
با تشکر ازدوستان که دررابطه با متن قبلی انتقاد داشتن من انرا تصحیح نمودم لطفا دوباره نظر بده
غزل مي بارد از چشمان كابل.

برقص آسمان صبح دميده ...
به دور ديده ي تابان كابل ...
كبوترهاي دل بابا تازه ...
نشسته بر درستان كابل ...
بهار زندگي لب خنده دارد ..
پر از گل مي شود دامان كابل ....
گل لاله گل مريم گل ياس ...
شكوفا گشته در بوستان كابل ...
بيا چتر اميد را تازه تر كن ...
تماشايي ست و امن باران كابل...
سرود عاشقي را مي سرايم ...
براي عشق بي پايان كابل.............
دردمنـــدی کو؟ کـــه بینـــد داغ نــــا معلــوم ما
در ســــــواد دود آه کــــــودک معصــــوم مـــــا
عندلیبی کـــو فتــد دور از چمـــــن فصل گـــل
میکنـــــد ادراک درد طــایــــــر محـــــروم ما
بهر تهدیدم چرا میگــردی ای گردون که نیست
چیــــز دیگــــر دربساط هستــی معــــدوم مـــا
از که نالـــم هر نفس کین دشمن پهلـو نشیــــن
هست در راه محبــــت ظـالـــــم و مظلوم مــــا
جز خدایــــی کـــو منـزه است از بـالا و زیـــر
کیست تا خوانــد شکایـت نامــــه منظوم مــــا
کیست خواند در نگاه عشـق بیرنگی نشـــــان
مذهب مـــــا ملت مــا مشرب مرســـــوم مـــــا
همچو مـاهـی که افتـــــد دور از آغـــــوش آب
مـی تپـــــد در آتش غربت تــــن محروم مـــــا
از حیدری وجودی
اي كه هزار، هزار شمع در انتظار يك نگاه تو سوختند . شوري است عشق تو و دلنشين غمي است به انتظار قدمهايت زيستن، بدان كه مصراع زندگيم با قافيه تو پايان خواهد يافت. بيا كه اگر تو بيايي تمامي شبهاي يلداي غم سپيده صبح را مهمان هميشگي دلم خواهد كرد... نميدانم آيا دل كوچكم تا ظهور تو در تكاپو است يا تا غروب آرزوهايش چيزي نمانده.... اما ... غمگينام و ميترسم كه دلم از جنب و جوش بيافتد و تو نيايي.... افسوس، من و كلمات مجنونم شايد روز آمدنت را نبينيم من به همه كساني كه آن روز تو را ميبينند و در دو سوي خيابانها قلبهاي سبزشان را به تو هديه ميدهند، حسوديم ميشود
رسید مژده که پیک بهار می آید
شمیم عطر زهر لالهزار میآید
دمی که نوگل نرجس نقاب بگشاید
شکوفه بر سر هر شاخسار میآید
بازگشت
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمدهبودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفرهاي كه تهيبود، بسته خواهدشد
و در حوالي شبهاي عيد، همسايه!
صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت، خواهدرفت
و كودكي كه عروسك نداشت، خواهدرفت
q
منم تمام افق را به رنج گرديده،
منم كه هر كه مرا ديده، در گذر ديده
منم كه ناني اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پر بود
به هرچه آينه، تصويري از شكست من است
به سنگسنگ بناها، نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، ميشناسندم
تمام مردم اين شهر، ميشناسندم
من ايستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابنملجم شد
q
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفرهام كه تهي بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
q
چگونه بازنگردم، كه سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست
چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب
و تيغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيامبستن و الله اكبرم آنجاست
شكستهباليام اينجا شكست طاقت نيست
كرانهاي كه در آن خوب ميپرم، آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم
مگير خرده، كه آن پاي ديگرم آنجاست
q
شكسته ميگذرم امشب از كنار شما
و شرمسارم از الطاف بيشمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم
شهيد دادهام، از دردتان خبر دارم
تو هم بهسان من از يك ستاره سر ديدي
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
تويي كه كوچة غربت سپردهاي با من
و نعش سوخته بر شانه بردهاي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم
q
اگرچه مزرع ما دانههاي جو هم داشت
و چند بتة مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشةتان
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشة تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم
دم سفر مپسنديد نااميد مرا
ولو دروغ، عزيزان! بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت
پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
به اين امام قسم، چيز ديگري نبرم
بهجز غبار حرم، چيز ديگري نبرم
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميشه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد
مشهد ـ 27 / 1 / 1370
لبخندي زد و گفت:بي دل را راهي در دل هست؟
گفتم نه.
نگاه معني داري كرد و گفت:بي دلان آنچه را بخواهند مي شنوند.آنچه دوست داشته باشند.چه سود كه من حرفي بزنم؟
راست مي گفت.عادت كرده ايم آنچه را برايمان شيرين است؛ بفهميم.عادت كرده ايم خودمان را برتر حساب كنيم.بهتر.خوب تر...آدم تر!!!
گفتم كيستي؟
گفت: چه فرقي ميكند؟تو بپندار يك غريبه.
اين را گفت و رفت...
شب هاي مديدي است او را نديده ام.نمي دانم اهل دلي پيدا كرد يا نه؟
غريبه...
غريبه، غريب بود.
غريب...
لبخندي زد و گفت:بي دل را راهي در دل هست؟
گفتم نه.
نگاه معني داري كرد و گفت:بي دلان آنچه را بخواهند مي شنوند.آنچه دوست داشته باشند.چه سود كه من حرفي بزنم؟
راست مي گفت.عادت كرده ايم آنچه را برايمان شيرين است؛ بفهميم.عادت كرده ايم خودمان را برتر حساب كنيم.بهتر.خوب تر...آدم تر!!!
گفتم كيستي؟
گفت: چه فرقي ميكند؟تو بپندار يك غريبه.
اين را گفت و رفت...
شب هاي مديدي است او را نديده ام.نمي دانم اهل دلي پيدا كرد يا نه؟
غريبه...
غريبه، غريب بود.
غريب...

