و من نیز در پاییز فصل یادها آموخته ام که هم چون باران ببارم
وگویی ، باران..
تنها همراز حکایتهای غریبانه ی من است،
وروزگار نیز زبان به شکوه می گشاید و هم صدا با قطرات باران به صدا در می اید
وتو نمی دانی ، اگر قطرات باران بر سقف ترک خورده ی دلی ببارد چه شوری برپا میکند.
وباز آواز باران از چشم ها فرو می ریزد، گویی ، یادگاری است از روح سرگشته ی من ...
و باز ، باران می بارد و می بارد . آنقدر که دیگر فرصت و حالی برای هیچ دلی باقی نمی گذارد این بار ، باران می رود و نگاه کریمانه ی خودرا از این دریغ می کند و باز با رفتنش ، شعری برای غریب پرستو های مهاجر به ارمغان می آورد ومرا با کلبه ویرانه ای از خاطره ها تنها می گذارد.
شعراز:زهراموسوي



