تبليغاتX
×× شــــــکوه ××

آشنايي با استاد بياني شاعرشعرهزارگي

مديريت (شكوه)

استاد بياني رااگركسي كتابهاي نغمه هاي انقلابش راخوانده باشد مي شناسد.استاد بياني يكي ازجمله شاعران است كه شعرهاي محلي هزارگي اش شهرت خاص دارد

بعد ازمدتها استادرا دردفترحضرت آية الله محقق كابلي درقم مي بينم ونزدش رفته بعد ازاحوال پرسي دررابطه باتازه هاي شعرش سئوال مي كنم واستاد همه چيزرامي كذارد كه يك روزي سرفرصت بيبنيم وخلاصه بعد ازمدت استاد باما تماس گرفت وبه منزل استاد رفته ودرگفتگو نيشستيم وازهرراه سخن گفت وخاطرات استاد اين قدربرايم شيرين بود كه من براي اينكه مصاحبه اي انجام دهم همه اش ازيادم رفت وبالاخره وقت به آخررسيد واستاد يكي ازكتابهاي شعرش كه مدت زياد ازچاپ آن نمي گذرد به نام (همايي صلح) كه اشعارجديد اجتماعي سياسي مربوط به تحولات افغانستان وجهان است به ما هديه داد

 

استادبياني ومديريت شكوه منزل استاد

كه درمقدمه آمده

استاد بياني ، واعظ شهير، سخنورتوانا ،استاد ادبيات عرب كه متون ادبي عربي راسالها ي سال تدريس كرده است وازويژگي هايش سخن گفتن به زبان مردم است وازابتكاراتش سرودن شعر به لهجه نمكين « هزارگي »

كه دراشعارش همان شوروحماسه اي رامي بينيد كه دراستاد وجود دارد

اينك درين مجموعه اشعاربه نام همايي صلح – به جاست كه اگر گفته شود كه حضرت استاد بياني ،شعرسرودن را بعد ازشهادت شاعرزنجيروزندان وآتش وخون ، بيرقدارجنبش اسلامي درافغانستان شهيد علامه بلخي آغازيده اند.

نخستين شعرش رادرسوگ سرخ شهيد بلخي انشا نموده ودرمجلس فاتحه وبزرگداشت آن شهيد با اندوه گران ودرد عظيمي زمزمه كردند كه بعدها همين شعر بين مردم دست به دست شد.

گويا استاد بياني ، سرآن داشته است كه بعد ازشهادت جانسوزانه وغمگينانه ، يارديرينه اش «شهيد بزرگواربلخي »رايت پرخون اورا همچنان برافراشته دارند.

پس ازشهادت علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي درسال 1347هش ، استاد كماكان شعرمي گفته واحيانا ارباب جرائد ومجلات كابل دست به چاب ونشرش مي زند وآتش انبوه درد اورا شعله ورمي سازد.

مرحله جديد سرايش شعراستاد، بعد ازگذشت يك دهه ازشهادت شهيد بلخي ،تقريبا همزمان با كودتاي  ننگ آلود ماركسيستي  درافغانستان ودرگرماگرم رستا خيز وجهاد وخون وغالبا درديارغربت ودردناك هجران وطن سروده شده است .

اشعار استاد بياني ،به همانگونه كه ازقرآن وحديث مايه هايي فراوان گرفته است به همان مثابه روح حماسه قدسش رابا رگهايي ازاخلاق وعرفان درجاي جاي نغمه هايش مي توان دريافت .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1386/05/17 و ساعت 12:19 |

به نام خدا

استاد بياني درسال 1305هجري شمسي درقريه دهن هوجي كجاب عليا درخانواده مذهبي ديده به جهان گشود ودردامن مادربا سواد با درايت وشب نماز پرورش يافت استاد بياني شاعر،در6و7سالگي تحصيل رانزد مادرخود آغازنمود ،پس ازآن تا اتمام جامع المقدمات ،سيوطي ، حاشيه وجامي رانزد اساتيد چون آقاي سيد عبدالعظيم ،آقاي شيخ عزيزالله وآقاي واعظ درمكتب خانه هاي زادگاه شان خواندند .آنگاه براي ادامه تحصيل راهي كابل شد وازمحضر آية الله العظمي محقق كابلي ،وحضرت آية الله واعظ وحضرت آية الله حجت استفاده نمودند.ودرمدت كوتاهي هم كه درنجف مشرف شدند ازدروس آيات عظام امام خميني وآقاي خويي وصدراستفاده كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1386/05/17 و ساعت 12:5 |

ازسرکارخانم زهراموسوی بخاطر شعرهای زیبایی خودش وخواهران محترمه اش

که برای ما فرستاده ودراختیار وبلاگ قرارداده است کمال تقدیر وتشکر می شود.

باتشکر:مدیریت (شکوه)

زهرا موسوی

 کارشناسی زبان وادبیات فارسی

نجوای سکوت

بغض صدایش ، در کوچه های خیس دلم رها شده است !

من ، به شور دریایی شدن ، آواز باران سرداده ام .

و تو در لحظه های پر درد و بی تکرار غرق در سکوت میمانی  ...!

مادر ، تنها نجوای سکوت را در ابادی خیالم به خروش وا می دارم.

تا ...

تا با حرمی از آوای تو ، طروات اشکهایم را تازگی دوباره بخشم.

وباز ، امواج ارام نگاه تو را بی صبرانه ، دنبال می کنم.

مادر ، هم آوای لحظه های آسمانی بودن چه زیباست .

و چه غریبانه ، تنهایی یاد تورا در پس هق هق تلخ صدای خود پنهان می کنم .

وباز ! از پس آن ، لحظه ای را به انتظار می نشینم که دستهای نیاز الود مرا گرم و مهربانانه بفشاری .

............................

لالایی صبر

با من بگو ، از ازدحام ماندن درد

بی تابی نبض نفس افتادن درد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1386/05/10 و ساعت 0:57 |
سه تاشعراز فاطمه موسوی

۱  تقدیر

۲ نیمکت تنهایی

۳ چراغ دل

...............................

قلب پر مهرش صدف بود و به دستش لاله داشت

یک سبد از نسترن ها در درونش خانه داشت

کاشکی همراه  اشکم لحظه ای غم خوار بود

گرچه در تقدیر و بهتم ماه پر انوار بود

باز در پاییز یاران ، غم فراوان می خورم

باز در هجران لیلی سوز جانان می خوریم

می چکد باران اشکم ، عقده هایم وا نشد

هرچه کوبیدم به دربش ، باز در هم وا نشد

کوی معشوق است و ماهم ، هم صدایش می شویم

بوی لیلا در بهاران ، پر ز خواهش می شویم

می شتابم ، پیشوازت ، تا که بینم روی مهر

می دوم من در نگاهت ، در خموشی کوی مهر


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1386/05/10 و ساعت 0:52 |

ðفصل بی پایان مهری ای وطن ...

کامله موسوی

 کارشناسی زبان وادبیات فارسی

اینجا مسجد پل خشتی است ، اینجا ،

آغاز وصال حکایت دل است

دو رکعت نمازی را برای وداع از آستان دیار می خوانم ،

ووصال به معبود ازلی.

در غروب نگاه مسافر ، زمزمه ای است اما ، سرشار از سکوت

در طلوع خنده ی اسمان ، زهری است اما ، بی تکلف و صبور

و جرعه ای از این ثانیه های وحشت انگیز را به میهمانان غربت همیشگی هدیه می کند.

ترس از نپذیرفته شدن ! ترس از نماندن !

ترس از شروع یک قصه ی تلخ و سنگین ، با سکوتی محض

شاعر کوله بارش را برداشت : اینجا سرزمین غربت است و وقتی ، گام در سرزمین بی کسی ها می گذاری ،

پس ، اینجا وطن نیست...

شاعر بگو : بگو که کودکان بامیان دیگر اینجا نمی خندند...

گلهای همیشه سرخ کابل اینجا نمی روید و کوچه های هزار توی این دیار : بوی کوچه پس کوچه های غزنین را نمی دهد.

کبوتر های سخی فرار را ، میهمان دانه های گندم کن تا برای لحظه ای هرچند کوتاه ، اما ماندنی

اسیر غربت غربت وطن شوند.

اشک می غلتد وروح شاعر در جستجوی بی کرانه های دیار به پرواز در می آید.

خدایا ! این  فاصله ها را این سکوت را این آیینه های جدایی غربت را بشکن!
تا از پس دود و غبار فرسنگ ها فرسنگ فاصله ، چهره ی زیبا وآرام گنبد های بلند و سر فرازش را ببینم ،

آن همیشه افتخار را . سوگند که حتی کوه های سر افراز ت ، لحظه ای سکوت صلح را تجربه نکرده اند.

و من نیز در پشت پلک رویاها ترا جسته ام .

پروردگارا : شاهدان همیشگی شهر می گویند: آرامش . این دیار

آرامش را وطعم شیرین یکدلی را بخشیده است.

بار خدایا : تورا که مروارید اشک های خسته دلان را ماوایی دیگری ، بر ساحل اندیشه های مواج شوری بپا کن و

حرارت خورشید مهربانی ویکدلی را در آن جاویدان گردان.

غم عشق فراق از دیار را حکایت هجران تلخ تر می کند ، پس هجر دل های این مهاجران خسته را در یاب!

قداست واژه ی وطن را به خاطر می سپاریم.

عشق به وطن را در سینه نهفته می داریم وپیوسته فریاد می کنیم :

حب الوطن من الا یمان

فصل شاد آرزوها کی رسد

فصل بی پایان شادی می رسد.

ای وطن ، آزاد باشی ، ای وطن

فصل بی پایان مهری ، ای وطن

از خزان آرزوها را بهار

فصل شاد آرزو ها را نگار

وصل را در هجر یاران دیده ای

شوق را در چشم باران دیده ای !

باز کن اندیشه ی سبز مرا

تا بگویم قصه ی تلخ ترا...

+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در چهارشنبه 1386/05/10 و ساعت 0:46 |
به مناسبت روزپدرچندتاشعر از

رقیه سادات حسینی

پدر:

 

اقتداروپايداري را

 

خلاصه درتو مي بينم

 

وبردستان پينه بسته ات

 

                         غنچه ي هزاران بوسه مي كارم

باتمام وجود

 

                        وتك تك تاروپودم

 

عاشقانه فرياد مي زنم

 

                       دوستت دارم

 

                      اي مهربانترين

                                    پدر..........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در شنبه 1386/05/06 و ساعت 2:33 |

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را    
که به ما سوا فکندی همه سايه ی هما را    

    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين
       به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را

علی علیه السلام  و زیبائیها:

زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.

 

تولد در خانه خدا

مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد هادی رحیمی در شنبه 1386/05/06 و ساعت 2:23 |